|
احساس می کنم دارم با دستای خودم زندگیمو برای همیشه خراب میکنم! یادتونه یه مطلب نوشته بودم راجع به یه دوست که بودنم باهاش بزرگترین اشتباه بود! نوشتم که آب پاکیو ریخت رو دستم و... اون شب تا ساعت ۴ صبح با هم حرف زدیم.گریه امونم نمی داد.نمی دونم چرا!اما نمی خواستم همه چی تموم شه.حقیقتش اونم نمی خواست اما فکر می کرد شاید اینطوری بهتر باشه.خلاصه بعد از چند روز بحث و درگیری همه چیز سر جاش موند و قصه ی ما شروع شد! همدیگرو دوست داشتیم اما فقط دوتا دوست معمولی بودیم.معمولیه معمولی!تا یکی دو هفته ی پیش که وضعیت کاملا فرق کرد!حالا اون دیگه نمی خواست ازم جدا بشه!می خواست برای همیشه مال اون باشم و مال من باشه!!!اول حرفاشو گذاشتم به پای شوخ بودنشو اینکه تو جوی بوده که زیادی احساساتی شده.اما نه!قضیه کاملا جدی بود.. یادمه وقتی تصمیم گرفتم باهاش بمونم به خاطر این بود که انقدر مشکل تو زندگیش داشت که همیشه غمگین و سردرگم و گرفته بود!دلم براش سوخت.نمی خواستم اینکه تنهاش بذارمم بشه یکی از دلایل غصه خوردنش.نمی خواستم کاری که خودش ٢سال پیش باهام کرده بود رو منم تکرار کنم!پس باهاش موندم.آدم خیلی خوبی نبود.احساس کردم با نفوذ عاطفی ای که روش دارم می تونم درستش کنم که تا حدودی هم موفق شدم! تا جایی که می تونستم و هرطوری که میشد از خودم براش مایه می ذاشتم!انقدر بهش محبت کردم که گاهی وقتا حتی از کارام شرمنده می شد! همین کارام باعث شد انقدر بهم وابسته شه که آخرش اینطوری بشه! نمی گم نمی خوامش.نمی گم دوستش ندارم.اما می دونم آینده ای که من و اون بخوایم با هم بسازیم به هیچ جا نمی رسه!ما نه از نظر فرهنگی نه خانوادگی نه هیچ چیز دیگه به هم نمی خوریم!فقط همدیگرو دوست داریم.همین و بس...! گاهی وقتا حرفایی می زنه یا کارایی می کنه که خیلی دلم ازش می گیره.اما تحملش می کنم.یادمه چند دفعه تا جایی عصبانیم کرده بود که تمام بدنم می لرزید از ناراحتی.اما هیچ چی بهش نگفتم.حتی کوچکترین بی احترامی ای بهش نکردم.اما اون... نمی دونم آخرش چی میشه!نمی تونم ولش کنم.نمی تونم باهاش بمونم.می خوامش اما نمی خوامش!دوسش دارم اما دوسش ندارم!!هرچی حس متضاده با هم دارم!دیوونه شدم.. چند بار سعی کردم با بهونه های مختلف از خودم برونمش اما فایده نداشت.بهم گفت نمی دونم چرا!اما تو حتی اگه بدترین بیماری رو داشته باشی.حتی سرطانم داشته باشی یا فقط یه روز دیگه زنده باشی من بازم تورو می خوام و باهات می مونم!گفت فقط مرگه که می تونه ما رو از هم جدا کنه!!یه شب که داشتیم با هم حرف می زدیم یهو گریش گرفت و گفت ببیییییییییییییییییییین!اگه یه روز بیام خواستگاریت و تو رو بهم ندن به جون مادرم می دزدمت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از این حرفا و دیوونه بازیاش می ترسم.اما بازم دوسش دارم! گاهی وقتا به سرم می زنه برم یه گوشه بیفتم بمیرم که این ماجرا تموم شه.اما می ترسم از مردن! بعضی وقتا حس میکنم که واقعا دیگه مال اونم و ...! می ترسم:(((((( وقتی فکر می کنم که چطوری باید یه عمر... وااااااااااااااااااااااااااای:((((((((( دیشب داشتم به عکس خودم نگاه می کردم!یهو دلم برای خودم سوخت به خاطر این بلایی که خودم دارم سر خودم میارم! نمی دونم چیکار کنم.انقدر گیج و سردرگمم که حد نداره..هیچ وقت فکرشم نمی کردم که اینطوری بشه...
سلام به همه ی دوستای عزیزم با عرض شرمندگی باید بگم ٢-٣ هفته ای نمی تونم آپ کنم. به خاطر کنکور!خیلی استرس گرفتم.دارم به شدت می خونم.چون باید همین امسال اونم یا کرج(شهر خودم) یا تهران قبول شم! بعد از اینکه کنکورو دادم میام و جواب همه ی دوستایی که لطف کردن و برام نظر گذاشتن رو می دم. برام دعا کنید...
دلم بدجور گرفته بود.زد به سرم و یه شعر گفتم!امیدوارم خوشتون بیاد.. و سکوتیست میان من و تو که پر از ابهام است که پر از سردی و بی رنگی و بی الهام است! و چه تنگ است دلم اشک می ریزم باز می زنم زخمه به ساز می کنم من آواز،از دل آن گل ناز... از هبوط سرد و غمناک دلی بی آواز! آه،تنگ است دلم! حرم گرمای نگاه تو کجاست؟ شور سازت،چشم نازت، رنگ بی رنگی احساست باز...! آه،تنگ است دلم! همچو چشمان پر از اشک و سکوت همچو غمناکی شب های سیاه همچو غمگینی ز درد یک هبوط! باز تنگ است دلم.........!
دلم می خواد زار بزنم.آخه چرا همیشه وقتی به کسی دل می بندم آخرش اینطوری می شه!!؟؟ دیروز آب پاکی رو ریخت رو دستم.اما چه دیر!حالا که بهش وابسته شدم!حالا که دوسش دارم!!! گفت من و تو هیچ ربطی به هم نداریم!گفت من نمی تونم مثل تو باشم!گفت و گفت و گفت!غافل از اینکه دل من این حرفا رو نمی فهمه! دیگه نمی تونم بنویسم.حالم اصلا خوب نیست...!
گاهی وقتا دلم از خودم و کارام می گیره.دلم می خواد با خودم دعوا کنم.خودم لج خودمو در میارم!!! بعد از ٢ سال دوباره دوستی رو پیدا کردم.یه دوستی که شاید دوباره بودنمون با هم بزرگ ترین اشتباه بود!نمی تونم همینطوری ولش کنم.به خاطر یه سری مشکلاتی که اون داره.دلم نمیاد.نمی تونم تنهاش بذارم.. به خاطر این دوستی یکی از بهترین دوستامو از دست دادم!نمی دونم چطوری درستش کنم!کاش دلم از سنگ بود...
سلام به همه ی دوستان عزیزم واااااااااای!!بالاخره انتظار به پایان رسید. آلبوم چهارم گروه آریان با نام "بی تو با تو" اول هفته ی دیگه منتشر می شه. این آلبوم شامل ١۴ قطعه صوتی و ۴ قطعه ی تصویری هستش که یکی از قطعاتش به نام "نوری تا ابدیت" با هنرنمایی "کریس دی برگ" به اجرا در اومده. امیدوارم که امسال گروه آریان موفق ترین باشه...
امروز یه نفرو تو خیابون دیدم که خیلی شبیه یه نفری(!)بود!
چند وقتیه احساس می کردم برادرم خیلی ناراحته!چند روز پیش بالاخره بهم گفت که دلیل این ناراحتیاش چیه.
سلام بعد از ۲ سال دوباره اومدم سراغ وبلاگم.آخ که چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود! امسال سال کنکورمه و حدودا 2 ماه مونده بهش!!خيلي اضطراب دارم.بدجور رفتم تو جو كنكور. اميدوارم دوباره بتونم به وبلاگم برسم و يه سر و ساموني بهش بدم. موفق باشيد..
- مريم اين كارو برام انجام می دی ؟ |
About
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم...
Home
|